در بازار
بازاردا
دیروز در بازار بودیم.

دونن بازاردایدیق.

مادرم از فروشگاه، پارچه گلدار قشنگی خریده بود.

آنام دکاندان قشنگ بیر گوللو پارچا قشنگی آلمیشدیر.

او در راه، دکانها را به من نشان می داد و‌می گفت:

او، يولدا دکان لاری منه گؤستریردی دئییردی:

این جا نجاری است.
بورا نجار دکانی دیر.

نجار، پنجره، در و میز می سازد.

نجار، پنجره، قاپی و میز دوزلدر.

این جا نانوایی است.
بورا چؤر کچی خانادیر.

آن جا کفاشی است.
اورا پینه چی دکانی دیر.

سپس به یک قنادی رسیدیم.

سونرا بیر شیرینی چی دکانینا یئتیشد یک.

مادرم از قنادی شیرینی خرید.

آنام شیرینی چی دکانیندان شیرینی آلدى.

وقتی به خانه رسیدیم،

ائوه یئتیشن کیمی،

مادرم با آن پارچه، چادر نماز قشنگی برای من دوخت.

آنام او پارچا ایله، منه قشنگ بیر چادیراسی تیکدی.

من از او خیلی تشکر کردم.

من اوندان چوخ تشکر ائیله دیم