آن روزها فروغ فرخ زاد با ترجمه صمد بهرنگی
او گونلر
گئتدي او گونلر
اوياخشي گونلر
او ساغلام گونلر
او پيلك لي گؤيلر
او گيلاسلي بوداقلار
او ياشيل سارماشيقلار دالداسيندا بيري بيرينه دايانميش ائو لر
اويناقجيل بردووانلارين داملاري
اقاقيا عطرين دن گيجَلميش كوچه لر.
او گونلر گئتديلر
او گونلر كير پيك لريم آراسين دان
ماهني لاريم قايناردي ، هاوا ايلن دولو كؤپوك لر تك
گؤزوم هرنه يين اوستونه زويه ردي
تزه سود تكين ايچردي اونو
دئيه سن كي ببك لريم آراسين دا
سئوينجين قرار سيز دوشاني وارايدي
سحر چاغلاري قوجا گونش له
نابلد آختاريش چؤل لرينه گئدردي
گئجه لر قارانليق مئشه يه جوماردي .
او گونلر گئتديلر
او ساكيت و قارلي گونلر كي
ايستي اوتاق دا شيشه دالين دان
گؤز تيكرديم ائشي يه هر آن.
تميزجه قاريم يوموشاق تيفتيك تك
آستا ياغاردي
تاختا نردوانا
دوام سيز شريته
قوجا شام اغاجلاري ساچلارينا
صاباحي ايسه دوشو نه رديم من ، آه
صاباح
زويولداق آغ بير حجم...
اوگونلر گئتديلر
او گونلر، گونش ده چورويه ن اوتلار تك
گونش دن چورودولر
اقاقيا عطرين دن گيجلميش كوچه لر ايتديلر
گئدر گلمز خيياوانلارين ايزدحامين دا
و صوراتين شمداني يارپاغي ايله
بويايان او قيز، آه
ايندي يالقيز بيرآرواددير
ايندي يالقيز بيرآرواددير. *
_______________
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشد
گویی میان مردمکهای
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید
بر نردبام کهنه ء چوبی
بر رشته ء سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
وو فکر می کردم به فردا ، آه
فردا
حجم سفید لیز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -
وطرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه.
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های با طل را
از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای ذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبهی صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشه، در سکوت ظهر ،
گویی جهانی بود
هرکس از تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن مشد ، کش میامد ، باتمام
لحظه های راه می آمخت
و چرخ میزد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم
های رنگی سیال
و باز میامد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،
که میرخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های
آبی رنگ
دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر ، بر این دت مشوش ،مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم
ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه
میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی
هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهای دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست