هارمونی آوایی:
در ترکی هارمونی مصوتی وجود دارد، یعنی مصوت­ها بنابر خصوصیات آواشناختی خود به دو دسته تقسیم می­شوند: (مصوت­های a, ı, o, u با یکدیگر و مصوت­های ə, e, i, ö, ü نیز با یکدیگر به کار می­روند.)
در ترکی هارمونی مصوت ـ صامت نیز وجود دارد، مثلا صدای "پ" با دسته­ی اول بالا و صدای "ب" با دسته­ی دوم بالا به کار می­رود. متأسفانه این قانون امروزه در زبان استاندارد ترکی آذربایجانی رعایت نمی­شود. در واژه­های زیر به دلیل اینکه این واژه­ها در قدیم و طبق قاعده­ی طبیعی زبان ساخته شده­اند این قاعده رعایت شده است.
برای معنا کردن واژه­ی "قارپیز" به سیستم زیر توجه شود:
قارپیز
یارپیز
پیرپیز
تربیز
سه­بیز (تلفظ می­شود: سَـبیز)
جه­بیز (تلفظ می­شود: جَـبیز)
مؤبیز
بنابر قانون هارمونی آوایی در برخی _مثل، مؤبیز_ صدای /ب/ به /و/ تبدیل شده. به شکلِ زیر:
جه­ویز
مؤویز

اکنون لیست بالا را از نو مرور می­کنیم:

قارپیز (قار+ پیز _هندوانه)
(قار: برف)
یارپیز (یار+ پیز _پونه)
(یار: . . .)
پیرپیز (پیر _با مصوت/ı/_ +پیز _نوعی بوته­ی معمولا خشک وحشی که همانند موهای خشک و وز وزی است_ + پیز)
(پیر: از "پیرتلاشیق: آشفته­ی ظاهری، به هم ریخته)
تربیز (تر+ بیز _خربزه, یکی از احتمال­های منشأ نام تبریز، خصوصا اینکه تبریز محل باغ و بستان بوده)
(تر: ؟)
سه­بیز (سـَ + بیز _نام دهی در نزدیکی میانه. این نام نیز به احتمال قریب به یقین مرتبط با موردی با منشأ گیاهی است و معنای سبز و خرم هم می­تواند داشته باشد. در این صورت "سبز" فارسی باید از آن گرفته شده باشد.)
(سـَ : ؟)
جه­ویز (گردو _من نمی­دانم این واژه از ترکی به عربی رفته و آنگاه "جوز" شده یا برعکس از عربی آمده و در ترکی به شکل ساختار ترکی درآمده.)
(جـَ : ؟)
مؤویز (مؤ + بیز _مویز)
(مؤو: درخت انگور، تاک)
همانگونه که ملاحظه می­شود پسوند "ـپیز" (یا "ـبیز" _بنابر هارمونی آوایی) پسوندی است که با مواردی از اسم­هایی با منشأ گیاهی به کار می­رود (البته معتقد نیستم که صرفا در این مورد به کار می­رود.)

این بررسی و مرور رابطه­ی هندوانه را با "قار" (برف) محرز می­سازد. پس نگهداری "قارپیز" تا شروع زمستان (که از شب چلّه شروع می­شود) حلقه­ای از زنجیره­ی تفکر اسطوره­ای ماست و در این حین نام "قارپیز" کاملا با مسما است.
اسم خوردنی مورد نظر خود گویای کاربرد آن است. یعنی بایستی به فصل برف و یخ رسانده شود. (دلیل تئوریک این کار در کتاب سوم این مجموعه ارائه خواهد شد.)

اما آیا واژه­ی "قارپیز" با "قار" صرفا دارای همین ارتباط است؟
در جواب این سوال باید گفته شود که مسأله کمی عمیق­تر از این ارتباط است. عیمق بودن مسأله به سیستمی برمی­گردد که واژگان اینچنینی را در بر می­گیرد:

قیش (زمستان)
قار (برف)
قاری (عجوزه)
قاریماق (پیر شدن)
قارتیماق (پیر شدگی بافت­های گیاهی که توأم با سفت شدگی آن­ها است.)
قارغیش (نفرین)
قارغی (پیکان، نوک تیر)
قارانات (شومی، نحوست)
قـادا (بلای شوم، مستولی شدگی فاجعه­بار بر کسی)
قیرماق (کشتار کردن)
قیزماق (گرم شدن)
قیر وئرمک ("قر دادن" در قسمت دیگر این فصل _مربوط به صدای "س"_ بازهم رقصیدن مطرح خواهد بود: "سیندیرماق")
قوُرغو (طرح و توطعه “plot”)
قوْرخو (ترس)
قیشقیرماق (فریاد کشیدن شدید)
قوُدورماق (هار شدن)
قوُدوز (هار)
قانجیق (سگِ ماده، گرگِ ماده، کفتارِ ماده)
قوُربان (قربان)
قیرو (برفی که به شکل گِرد بوده و سفت است)
قاران (آخرین نوبت)
قیققی (آخرین نوبت)
قارپیز (هندوانه)
قیرمیزی (قرمز)
قوُتلو (مبارک، خوش یمن)

. . . ……

حالا معلوم می­شود که چرا این واژه­ها دارای ارتباط سیستماتیک با یکدیگر بوده و توجیه دقیق اسطوره­ای دارند.
در اسطوره شناسی و تفکر اسطوره­ای آذربایجان دو چله­ی زمستان دو خواهر پیر (قاری) هستند. آن­ها با تکاندن پنبه­های "یورغان" (لحاف) خود "قار" (برف) می­ریزند.

یکی از ویژگی­های "قار" (برف) سفیدی آن و سفیدپوش کردن اشیا، و انسان­ها از بالاست. "قاری" (عجوزه، پیرزن) نیز از بالا دارای گیس­های سفید می­باشد (گویی برف نشسته است.) پس آن قدیم قدیم­ها که گیس پیرزن­ها همچون برف از سرشان آویزان می­شده باعث ایجاد این تفکر اسطوره­ای گشته است.

در اینجا توضیح مختصری داده شود که در آن گذشته­های دور طول میانگین عمر و یا انتظار عمری (life expectancy) آنقدر بالا نبوده که موی سراسر سفید یک زن به کرات در منظر دید مردم باشد. تصور بر این است که در آن گذشته­های خیلی خیلی دور پیدا شدنی از این دست بایستی هم غیرعادی بوده باشد. (گویا زمانی "انتظار عمر" 18 سال بوده که اگر با انتظار عمری کنونی که در پاره­ای از کشورها حتی بالاتر از 80 سال است مقایسه شود آنوقت مطلب مشخص­تر می­شود.)

اما واژه­ "قارغی" چیست؟
"قارغی" یعنی پیکان و یا نوکِ تیر. اینجاست که مجبور هستیم به "چیلله"­ها (چله)های زمستان رجوع کنیم و توجه داشته باشیم که "چیلله" یعنی کشیدگی نهایی کمان و در اینجا یعنی کشیدگی نهایی کمان سرما. پس تیر یا پیکانی که از کمان "قاری" در می­آید باید که نامش "قارغی" باشد. جالب اینکه "قارغیماق" (نفرین کردن) و "قارغیش" به معنای &quo
t;نفرین" است کاری که "قاری"ـها مرتب انجام می­دهند.

حالا فعل "قارغیماق" (نفرین کردن) را با "قارغی" (پیکان) مقابله کنید تا سیستم­مند بودن مجموعه­ تفکر اسطوره­ای خود را بیشتر نشان دهد.
نقطه­ی مقابل "قارغیش" (نفرین) مفهوم "آلقیش" (تحسین و دعا) قرار دارد که در قسمت "آلما" مطرح شد.

حالا می­توان دقت داشت که ارتباط "قارپیز" صرفا با "قار" (برف) نیست بلکه ارتباط با مجموعه­ای دارد که یک مجموعه­ی اسطوره­ای است و واژگان مرتبطه پیوستگی سیستماتیک دارند. حتی نام این فصل "قیش" (زمستان)، الهه­های آن "قاری"، اسلحه­های آن "قار" (برف)، "قارغی" (تیر)، "قارغیش" (نفرین)، "قادا" (بلای نحس) در نتیجه "قیرغین" (کشتار). . . و دست آخر چیزی که بر این نحوست، شگون و یمنِ خوش می­آورد یعنی "قارپیز" (هندوانه).

دقیقا نمی توان مفهوم "قیش" را پیدا كرد  منتها می­توان صداهای آن را تحلیل مفهومی کرد:
“q” : قطعیت، اشتقاق
“ı”: پایین
“ş”: مورد مرتبط شونده
پس "قیش" پدیده­ای است که ارتباط شدیدا قاطعانه­ی تهدید کننده دارد.
با همین روش مفهوم "قار" (برف):
“q” : قطعیت، اشتقاق
“a”: بالا
“r”: حرکت

پس "قار" پدیده­ای است که رفتار اشتقاقی قاطع از بالا دارد.
"قاری" یعنی ایجاد کننده­ی این وضعیتی که "قار" و "قیش" است یعنی چیزی مثل "الهه" و یا "رب­النوع".

ناگفته معلوم است که "قاری" یا "قَری" در فرهنگ غرب همان "فِری" (fairy) و در فارسی "پری" است. منتها با وضعیتی که در سیستم واژگانی است معلوم است که منبع و منشأ از کجاست.

حالا این سوال می­تواند مطرح شود که آیا "قاری" نقطی مقابل "تاری" (تانری) نیست؟ به این معنا، همانگونه که "تانری" ایجاد کننده­ی "تان" یا "دان" است آیا "قاری" نیز می­تواند به مفهوم ایجاد کننده­ی "قار" باشد. ظاهرا که استنباطی است منطقی و دلیلی بر علیه آن به ذهن نمی­رسد.

مفهوم "قارپیز" به احتمال زیاد به خاطر وجود صدای مرکب "پ" در هجای دوم یعنی "پیز" (که صداهای "م"، "ب"، "و" از آن صدای مرکب "پ" قابل حصول است) می­تواند مفهومی معادل نفی کننده­­ی "ـمز" داشته باشد. پس مفهوم "قارپیز" می­تواند خنثی کننده­ی شدت و شرارت "قار" باشد.
از اینجاست که مفهوم "قیرمیزی" (قرمز) به دست می آید که نفی کننده­ بدی و نحوست است.