ساپ
دسته، مشته. ◊ نوك رشته، ابتدا يا انتهاي نخ. ساپلاماق (saplamaq) :
دسته دار كردن تبر، تيشه و … ◊ نخ به سوزن كشيدن. ساپلانماق (saplanmaq) :
دسته دار شدن. ◊ به رشته كشيده شدن.
(2) : فعل امر از مصدر «ساپماق» (پخش كردن) كه در قشقايي اغلب «سپمك» گفته ميشود.
(3) : از پيشوندهاي تركي است كه در جلو بعضي كلمات قرار ميگيرد و به معني اشباع و فراواني است. ساپ ساری (كاملاً زرد) ساپ سادا (بسيار ساده و بي آلايش)
دم گل . دم برگ . دم میوه . نخ . تار . دسته (بیل،کلنگ،چاقو وغیره)
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 2:2 توسط مجیدpashangpour
|