... من یاندیم قونشو باخدی
... من یاندیم قونشو باخدی
یاغیش آلتیندا بیر گون دایاندیم قونشو باخدی
آلاو دوشدو جانیما من یاندیم قونشو باخدی
یول گوزله دیم بولودلار چئکلسین آی گورکسون
بولودلانیب هر آخشام، تالاندیم قونشو باخدی
اوره ک بوتون جارلاشدی مصرین یولون سپورسین
کنعان کیمین غم اوسته قالاندیم قونشو باخدی
یاغیش یاغیب یاغار کن ایسلاندی ائنتظاریم
قنوت الده اوت ایچره یوباندیم قونشو باخدی
یارگئتدی من دایاقـسیز دولوب بوشالدیم هرگون
گودن یئره بولود کیم جالاندیم قونشو باخدی
چئتیرسیز عاشیق اولماق، چتیندور چوخ ولی من
یاغیش آلتیندا قانه بویاندیم قونشو باخدی
ققنوس کیمین گوزونده آلاو لاندیم کول اولدوم
یئنگیشدن اوز کولومدن یاراندیم قونشو باخدی
ترجمه:
روزی زیر باران ایستادم و در حالیکه همسایه مان
نگاه می کردو این نگاه کردن شرری به جانم انداخت در حالیکه نگاه همسایه نظاره گر این سوختن بود.
منتظر بودم تا ابرها بروند و ماه آفتابی شوددر حالیکه هر غروب دوباره هوای دلم ابری می شد و همسایه نگاه می کرد.
تمام دلم آماده جارو زدن راه مصر بودند ولی غم درچشمان کنعانی ام تلمبار شد و همسایه نگاه می کرد.
در حالیکه باران می بارید و انتظارم خیس آب بود و من درمیان آتش بودم و همایس همچنان نظاره گر قنوت چشمانم و دستانم بود.
همسایه رفت و من مانند ابر مدام پر می شدم و خالی می شدم و همچون مه از زمین به طرف آسمان بخار می شدم.
بدون چتر عاشق شدن کاری سخت و طاقت فرسا است ولی من شبی بدون چتر در زیر باران به خون خود غلطیدم و همسایه نگاه می کرد.
و مانند ققنوس در چشمانش خاکستر شدم و دوباره از میان خاکسترم سر برآورده و زنده شدم در حالیکه همسایه همچنان نگاه می کرد.
یاغیش آلتیندا بیر گون دایاندیم قونشو باخدی
آلاو دوشدو جانیما من یاندیم قونشو باخدی
یول گوزله دیم بولودلار چئکلسین آی گورکسون
بولودلانیب هر آخشام، تالاندیم قونشو باخدی
اوره ک بوتون جارلاشدی مصرین یولون سپورسین
کنعان کیمین غم اوسته قالاندیم قونشو باخدی
یاغیش یاغیب یاغار کن ایسلاندی ائنتظاریم
قنوت الده اوت ایچره یوباندیم قونشو باخدی
یارگئتدی من دایاقـسیز دولوب بوشالدیم هرگون
گودن یئره بولود کیم جالاندیم قونشو باخدی
چئتیرسیز عاشیق اولماق، چتیندور چوخ ولی من
یاغیش آلتیندا قانه بویاندیم قونشو باخدی
ققنوس کیمین گوزونده آلاو لاندیم کول اولدوم
یئنگیشدن اوز کولومدن یاراندیم قونشو باخدی
ترجمه:
روزی زیر باران ایستادم و در حالیکه همسایه مان
نگاه می کردو این نگاه کردن شرری به جانم انداخت در حالیکه نگاه همسایه نظاره گر این سوختن بود.
منتظر بودم تا ابرها بروند و ماه آفتابی شوددر حالیکه هر غروب دوباره هوای دلم ابری می شد و همسایه نگاه می کرد.
تمام دلم آماده جارو زدن راه مصر بودند ولی غم درچشمان کنعانی ام تلمبار شد و همسایه نگاه می کرد.
در حالیکه باران می بارید و انتظارم خیس آب بود و من درمیان آتش بودم و همایس همچنان نظاره گر قنوت چشمانم و دستانم بود.
همسایه رفت و من مانند ابر مدام پر می شدم و خالی می شدم و همچون مه از زمین به طرف آسمان بخار می شدم.
بدون چتر عاشق شدن کاری سخت و طاقت فرسا است ولی من شبی بدون چتر در زیر باران به خون خود غلطیدم و همسایه نگاه می کرد.
و مانند ققنوس در چشمانش خاکستر شدم و دوباره از میان خاکسترم سر برآورده و زنده شدم در حالیکه همسایه همچنان نگاه می کرد.
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 15:34 توسط مجیدpashangpour
|